تبليغاتX
دیدگان
نقد و نظر

مهرنوش قربانعلي 

نگاهي به زمين اگر نچرخد

سروده محمد جواد سلطاني

 

از شكل هاي متفاوت زيست آدمي روايت هاي گوناگون و متمايزي پديد مي آيد .تعيين مرزي دقيق ميان اين اشكال روايي همان قدر متفاوت است كه ترسيم مرزي قطعي ميان تجربه هاي متفاوت افراد و به عقيده ي يولس تنا به ياري يك ميانجي يعني زبان مي توان در اين ميان به فصلي مشترك رسيد.از آنجايي كه زبان در زمين اگر نچرخد محمد جواد سلطاني آن قدر از بنيان شكلي خود جدا نمي شود كه به قصد ارائه ي الگويي تازه نزديك شود ،تامل در آثار او به سوي رخدادهاي ديگري متمايل مي شود كه خود را از شعر آغازين كتاب به ديد مي آورند.

تنها زمين اگر نچرخد

باد چادر سياه تو را در كدام شعر تكان بدهد

زمين

چرخيده

چرخيده

چرخيده

رسيده به استخوانم

 

بنيان هاي فرض ابتدايي نهاده شده در اين شعر خواننده را به سوي انتظاري سوق مي دهد كه در انتهاي شعر از آن فرضو انتظار آشنايي زدايي مي شود.گونه هاي ديگري از شيوه هاي ياد شده را در حيطه ي تصاوير نيز مي توان گرفت:

درختان

كنار خيابان

كلاغ ها

روي سيم هاي تلگراف

آسمان

در قاب اين پنجره

همه چيز

پشت اين كوه متمدن مي شود عزيزم

طلوع كن

كه در آن از ره يابي ذهني و پيوستگي تصاوير آشنايي زدايي شده است.شيوه ي ياد شده در زمين اگر نچرخد در شعر شماره 5 كامل ترو عمقي ترمي شود،تكيه بر  بينامتني كه نظر بر متن تصنيف هاي قديمي در رگه هاي حسي خاطره هاي برجاي مانده از آن ها دارد و در اميختن آن با طنز و تعليق عنصر آشنايي زدايي را در اين شعر قابل تامل ساخته است:

زير سوزن گرامافون

عقربي از زلف كج

عاشقانه ها را به لرزه مي آورد

شد خزان

در سيگاري كه سال هاست پيچيده ام

گر مي گيرد

الهه ناز با دو استكان چاي

اسطوره نيست روبرويم

مرا ببوس

مرا ببوس

مرا

ببوس

كه با تنفس مصنوعي زنده ام!

در اينجا بايد ياد آور شد كه هرچند محمد جواد سلطاني نظر به آشنايي زداييدر بنيان فرض ها، تصاوير، بينامتن و حتي گاهي در سطرها دارد،اما صور خيال بروز يافته در شعرهايش بيشتر تمايلي كلاسيك را نشان مي دهد،انبوهي اجزا،پديده ها و اشيا زيستي كلاسيك كه ياد اور مولفه هاي صور خيال شاعران پيشين است در شعر او بسيار است.

براي پرده اي كه به صورت ماه آويخته ام

بخند

كه در خور لبانت

هيچ عاشقانه اي را نمي توان زمزمه كرد

رها كن اين همه زيبايي را

بگذار كمي از ريخت بيفتند اين لب ها

نترس

هيچ جاي جهان

كج نمي شود

به يك لبخند

..........................

من به بيش از حد چشمهات قانعم

اين دستها به جايي نمي رسند

نه به پدرم

كه دود شد تا از زمستان هاي اتاوا

سر درآورد

و نه به مادرم

كه زير سر آن همه برف

سالخورده است!

چه برسد به تو

كه غرق دريايي شده اي

كه نه آرام است

نه سرخ

نه مديترانه

 

لحن تغزلي و تخاطبي اغلب شعرها به جز سروده هايي با پيرنگ جنگ و تك شعري با زمينه ي بارزتر مذهبي نيز بر اين تعلق صحه مي گذارد.

هرچند كه در زمين اگر نچرخد اصراري بر برجسته سازيهاي زباني و ايجاد تمايزي زباني و ساختاري ديده نمي شود اما شگردهاو بازي هاي زباني كم و بيش  درآن بازتاب يافته است كه شايد مسبوق به سابقه باشند،اما ظرفيت هاي خود ويژه اي را نيز مي توان در آن ها سراغ گرفت:

"با يادي از آتشي"

سايه زير درخت مي سوزد و بوشهر

زير دكل هاي نفت

مرثيه به كار اين روزها آمدهو

جاي تو خالي نيست

كنار شومينه

من كه با اين واژه هاي جان به لب گزيده ام

و زمستان

كه به جاي خالي كاكايوسف

خو نگرفته است

غصه نخور كاكا

پشت ايشيشه ها

زمسون اگه سنگم باشه بخار ميشه

انقده نمي سوزه

تا رو سرمون

هوار بشه!

كاكا يوسف اما

از ميان اين همه روز

به پرواز درآمد

به جنوب

و از ميان اين همه حرف

تنهايي را

ترجيح داد

...........................

به خلسه مي روم

پيش از اولين شليك

به همين ترتيب

جنگ با خشابها بوده و آتش

بس!

.............................

موج برت ندارد

توي اين ميدان

خورشيد هم اگر باشي

بامرور اين همه مين

زخمي به خانه باز مي گردي

هر غروب...

موج برت ندارد

توي اين تنگ

هيچ ردي از سيم هاي خاردار نيست.

 

شعرهاي كوتاه اين مجموعه در مقايسه با ديگر شعرها چندان چشمگير به نظر نمي رسد،در آنها "آني" كه بايد، اتفاق نمي افتد،كمتر غافلگيري و تعليقي كه به ضربه اي پاياني بيانجامد .در آن ديده نمي شود و تصاويري كه آن قدر بديع باشند كه نفس كشف تازه اي در آن ها بر انگيزند باشد،كمتر به ديد مي آيد،با اينهمه گاه نمونه هاي دلچسبي نيز در ين آن ها ديده مي شود:

بين اين كلمه ها

 نقاش تويي

وقتي از دهان گشاد اين رنگين كمان

يكي يكي رنگ  هاي پرچمت را

جدا مي كني

...............................

تنها آينه ها ترك بر نمي دارند

با لبان من

كوير

همه جا

اتفاق مي افتد

با بروز پيرنگ هاي اجتماعي در شعرهاي تغزلي  "زمين اگر نچرخد" با شعرهايي روبرو مي شويم كه مي شود از آن ها در شمار بهترين هاي اين مجموعه ياد كرد؛ در آميختگي برتاب هاي جنگ به عنوان بخشي از معضلات زيست بشري و بافت تغزلي شعرهاي "محمد جواد سلطاني" شعري تاثيرگذار بر جا مي گذارد:

از خرت و پرت هاي توي گنجه

از خاطرات دفترت

و از پيراهن دختري

كه بارها دوستش داشته اي

به خودت مي آيي

تنها در آغوش اين پيرهن

مانده اي!

پيراهني كه رنگ پوست تو

برايش مهم نبوده

و از ميان آنهمه عطر

هنوز بوي ترا به خاطر دارد

به خودت مي آيي

جنگ تمام شده

و دشمن

تنها پيراهن تو را نشانه نگرفته است!

پيراهني كه جز دست هايت

چيزي در آستين نداشت

و قلبي

كه براي تو

تنها

يك جيب بود!

 

همين طور نگرش ديگرگون او به اين پي رنگ و بهره جويي شعر از سطري از زنده ياد"عمران صالحي" نيز شعري را رقم زده است كه شايان تامل است:

شايد اگر پشت آن ماشه نبودي

جنگ

باآتش سيگاري

به قهوه خانه پناه مي برد

براي كودكاني كه به قهوه خانه نمي روند

و براي"ملاقات پرستار جوان"

كه به زخم هاي ديگري برسد

شايد اگر به قهوه خانه پناه مي برديم

پياده رو

پشت شيشه هاي مه گرفته

قدم قدم

پاهايش را گم نمي كرد

شايد اگر جنگ

گرد يك ميز مي چرخيد...

زمين گردتر از يك ميز است

پس به ياد ماندني ترين گلوله ات را

شليك كن!

 

و نشان از بخشي از روايت هاي او دارد كه فردي تر است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:43  توسط منتقد | 

سلوك با گامهاي بلند روشن

 

سروده محمد جواد سلطاني

به قلم مصطفی علیپور

مندرج در شماره ۲۷ نشریه الفبا

 

دلخوشم به نيمه اي ديگر

پياله اي ديگر

و از همه عجيب تر

چشمان تو

كه ملاحظه نمي كنند(ص 27)

 

براي خوانده واقعي شعر، جست و جوي معناي ويژه در شعر ،مثل گشتن دنبال خانه كسي است كه نيست يا اصلا نبوده است.شعر كشف راز هستي است،اگر آن را يافتي (كشف را)،شعر را يافتي و دقيقا اين همان "معنا"ست.كشفي كه بر پايه دو عنصر تغزل و شهود شكل مي گيرد. از اين منظر در ذات همه شعر هاي خوب جهان، چنين رازي خفته است كه دست هاي كاشف مخاطب جان آگاه را انتظار مي كشد.شعر ،نه ايدئولوژي است،نه زبان جامعه ،نه منبر اخلاق و ... شعر،همه ي اين هاست و صرفا هيچ يك از اين ها نيست.

"زمين اگر نچرخد" نخستين دفتر شعر شاعر جواني است كه با درك درستي ازاصل شعريت و فهم قابل تاملي از عنصر زبان و كاركردهاي ادبي آن،گام به حوزه جغرافياي ناشناخته شعر نهاده است."سلطاني"اگر نگوييم يك شبه ره صدساله مي پيمايد، بي گمان با گام هاي بلند روشن در اين راه،سلوك مي كند.

از نگاهيعمومي،شعر سلطاني نه آنقدر ساده است كه بر آن بتوان رنگ عوامانه شعاري و حركت زبان در سطح زد و نه آنقدر پيچيده كه بتوان بر آن تهمت آوانگارد و به قول جوانان امروز پست مدرن،پساساختارگراو...بست. شعر سلطاني در جاي خود به واقع شعر است،يا تمام عناصر شعري.از واژگان تا ساختار و شهود. سلطاني همان گونه مي نويسد كه هست و بايد بنويسد.سلامت زبان در دفتر"زمين اگر نچرخد" بيش از  هرچيز چشم گير است.موسيقي، خيال،شهود و بلاخره پختگي انديشه و فكر موجز كه ايجاز زبن اورا شكل داده است و از او شاعري برآورده كهاگر تاريخ تولدش را در شناسه كتاب نمي ديديم،شايد كمتر باور مي كرديم كه "زمين اگر نچرخد" نخستين دفتر يك شاعر جوان و كارنامه جواني يك شاعر است. دفتري كه پاره اي از شعرهاي آن به شعرهاي برخي شاعران سبيل دار پهلو مي زند.

سلطاني در اين دفتر در سايه هيچ كس نيست:

"تنها آينه ترك بر نمي دارند،

با لبان من

كوير همه جا اتفاق مي افتد"(ص 34)

 

" روي هيچ شاخه اي

 عاشق نشديم

باد

هرچه درخت مي خواهد

زير و رو كند

ردپايي از ما نيست

پشت هيچ سيبي

 و اين ها برگ برنده نيستند"(ص 18)

 

تخيل آزاد و رها كه شايد نزديك ترين راه براي نوشتن شعر ناب است،حتي سبب نمي شودكه شاعر از مباني زبان و ساخت معنا دور شود و سلامت ان ها را به خطر بيندازد ، حتي در شعرهايي كه به شعر ناب نزديك مي شود:

"پنجره لازم است

گلدان لازم است

تنهايي اتاق

حتي همين لبخند

به انتظار، اكتفا نكن

بي قراري كفش هايت را بپوش

تا پياده روها

ايستگاه ها

آرام آرام راه بيفتند

خستگي اين اطراف

معلوم نيست

كي سر قرار برسد؟" (ص 36)

كار بست دو جانبه ي سازه هاي نحوي كه در شعر جوان امروز كم و بيش حضوري روشن دارد، ( و البته غالبا نازيبا ،تصنعي و حتي در تضاد و ناهمسو با ذات زبان) در شعر سلطاني به زيباترگونه اي روي مي دهد:

"جاي تو خالي نيست

كنار شومينه

من كه با اين واژه هاي جان به لب گزيده

و زمستان

كه به جاي خالي كاكا يوسف

خو نگرفته است..."(ص34)

 

دو عنصر "جان " و "لب" با حرف اضافه"به" جان به لب رسيدن را مي سازد و دو عنصر"لب" و "گزيده" لب گزيدن را...

در همين پيوند ،سلطاني بازي هاي زباني خوبي را نيز تجربه مي كند كه برآيند آن يك تامل معنايي و فكري است؛ بي آنكه به دام به بازي گرفتن زبان بيافتد:

" جزيره ي لب ايوان

متلاطم شده از تنهايي

كه بي امان كز كرده و باران

همچنان

هم چه نان

هم..." (ص46)

 

"طنز" نيز كم و بيش در شعر هاي سلطاني نمود دارد:

در قطعه20 كه با به شكوه نيا حيدر آغاز مي شود،صرف نظر از ايهامي كه در حيدر استو زيبايي اي كه شاعر از برداشت اسطوره اي از عناصر تاريخ و مذهب چون :كوفه،دمشق ،حسين،يوسف،چاه،كربلا،عاشورا،تيغ،محراب،موريانه و ...خلق كرده است،از ايهام نهفته در كمدي الهي طنزي برآورده است.كمدي الهي از يك سو اثر بزرگ دانته شاعر بزرگ ايتاليا،كه بيان توصيفي سفر خيالي شاعر به برزخ ،دوزخ و بهشت است و هم سفر يوسف(ع) و حسين (ع) را تداعي مي كند و نامه هاي كوفيان پيمان شكن از يك سو و نامه هاي سليمان به بلقيس و پيمان نامه نامه قريش عليه پيامبر(ص) در شعب ابي طالب و جايگاه موريانه اي كه همه اين پيمان نامه به جز نام خدا را خورده بوده به ذهن متبادر مي كند و بلاخره مناسبات جهان و آن چه كه انسان در اين مناسبات بدان متعهد است،كمدي بزرگي است كمدي الهي به نمايشي كه انسان ها بازيگر آنند و تاريخ تماشاگر آن:

" به خانه بازگرد

و از بي شمار نامه ها

تنها يكي را باز كن

موريانه اي كه مامور به سرانجام رسانيدن اين نامه هاست

هنوز،سرگردان كمدي الهي ات!"(ص 41)

 

همچنين است قطعه 3:

"در قاب اين پنجره

همه چيز

پشت اين كوه

متمدن مي شود عزيزم

طلوع كن"

شايد نيش و كنايتي  باشد به اين زبانزد عاميانه كه مثلا: فلاني از پشت كوه آمده است...!

 

قطعه 13 ،يكي از زيباترين شعرهاي اين دفتر(به گمان من) باران موسيقي است و محكم در ساختار؛ چندان كه حتي جا به جايي حرف نشانه يا اضافه اي معماري آن را فرو مي ريزد.و طنزي كه در درونه ي زبان آن(و نه در رويه آن) در اثر تعامل و كاركردهاي متقابل واژه ها در بافت متضادشان كه اتفاقاّ كليدهاي شعر نيز هستند ،روي مي دهد.وقتي رمزگشايي مي شوند ،معنا پيدا مي كنند و در اين شعر"معنا" همان "طنز"ي است كه پيشتر از اين گفته ام:

" سقف آسمانت كوتاه است

آن قدر كه با فشار يك كليد

ستاره ها را حاشا كني

و به خوابي بروي

بلندتر از همه ي ديوارهاي جهان"

 

سلطاني به باستان گرايي (آركاييسم) و رويكرد به عناصر زباني كهن در شعرهايش كم و بيش تمايل دارد. به نظر مي رسد شاعر هرجا كه لازم بداند،براي خلق موسيقي زبان (به گمان بنده)و آشنايي زدايي و به قول شكلوفسكي "برجسته سازي" از عناصر باستان گرايانه ي زبان سود مي جويد.حتي اگر اين عناصر،حرف اضافه باشد. مثل "به" بجاي "با" :

"نترس

هيچ جاي جهان

كج نمي شود

به يك لبخند"(= با يك لبخند)(ص9)

و گاه براي ايجاد موسيقي ،ترتيب پايه هاي نحوي را به هم مي ريزد و مخاطب را در سطري از يك قطعه شعر "معنايي" از "معنا" به اصل زبان و معماري آن ارجاع مي دهد:

"رها كن اينهمه زيبايي را

بگذار كمي از ريخت بيفتند اين لب ها"(ص 9)

و همين جابه جايي :يعني آمدن"از ريخت بيفتند" از پايان عبارت به ميانه ي آن و جابه جا شدن با "اين لب ها" عبارت را از سطح يك سطر نثري به يك شعر ارتقا داده است.با اين همه پاره اي ضعف هاي زباني،آشكارا سلامت زبان شاعر را تهديد مي كند؛ كه اگر شاعر در برطرف كردن آنها نكوشد،بي گمان آفت زبان او خواهد شد.مثلا (ص 7) يك مورد حذف بدون قرينه:

" زمين اگر نچرخد

آسمان به همين رنگ مي ميرد

ستاره ها به همين نشان بي مصرف مي مانند

و پرندگان

نقطه هايي معلق!"

آشكار نيست شاعر به چه قرينه اي فعل را در" نقطه هايي معلق ..." حذف كرده است. نه"مي ميرد" و نه" مي مانند" در سطرهاي پيشين هيچ يك نمي توانند در جايگاه فعل"نقطه هاي معلق" بنشينند.نيز(ص 48) عبارت هاي "با تشنگي ها هم خوابه...؟" و "در پيله اي ناچار...؟" بدون فعل ،رها شده است كه البته ابهامي غير هنري را نيز سبب شده است.

حذف ضمير (مفعول جمله) بدون قرينه:

"كنج غروب

به جاشواني فكر كنند كه اين شبها

حال مناسبي براي صيد عروس دريا ندارند

كه تنها مي گذارم

براي خانه هاي گلي..."(ص 48)

روشن نيست شاعر "چه چيزي" را يا"چه كسي" را تنها مي گذارد؟

به اين ها شايد بتوان چند مورد  تقطيع نادرست پاره شعرها را افزود:

-  واژه "سرگردان" مضاف "كمدي" است بايد پيش از آن بنشيند.(ص 41|)

- " كي" ضمير پرسشي است بهتر است پيش از "سرقرار..." قرار بگيرد:" كي سر قرار برسد"(ص 36)

- "بايد" (قيد تاكيد)بهتر است در اول عبارت بعدي "تا آغوشي  بي تاب" بنشيند: بايد تا آغوشي بي تاب/ راهي شويم(ص 33)

 

استفاده سلطاني از بيان محاوره اي آن هم از نوع بومي ويژه اش بر حسب موقعيت شعر به ارزش هاي شعري او مي افزايد. بي آن كه زبان او را از ريتم و هارموني يكپارچه اش دور كند:

"سايه ي زير درخت مي سوزد در بوشهر

زير دكل هاي نفت...

جاي تو خالي نيست كنار شومينه...

و زمستان كه به جاي خالي كاكا يوسف

خو نگرفته است

غصه نخور كاكا

پشت ايشيشه ها

زمسون اگه سنكم باشه ،بخار مي شه

آنقده نمي سوزه تا

رو سرمون هوار بشه"(قطعه 18)

به هر روي شعر سلطاني،نمونه قابل قبولي از شعر جوان امروز است.سلطاني به مدد چيرگي نسبي اش بر سنت هاي كلاسيك شعر فارسي و آشنايي خوب با جريان هاي شعري پس از نيما،از منظر مطالعات تاريخي و نيز ادراك ظرفيت هاي نوآوري زباني، توفيق يافته شاعر آثاري باشد كه هر يك نمونه هاي خواندني جريان پيوند سنت و نوآوري در شعر جوان است. شعرهاي محمد جوا سلطاني مي تواند براي آن دسته از جواناني كه بر پايه ي فهم ناقص خود از تئوري هاي شعري امروز جهان مشق شعر مي كنند ،سرمشق خوبي باشد؛ و البته الهام بخش نيز...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط منتقد | 

كوتاه با مجموعه شعرهاي جواد سلطاني
 
مندرج در روزنامه جام جم
به قلم سینا علی محمدی
 
 
جواد سلطاني از جمله شاعران جواني است كه از سال‌هاي نوجواني و به واسطه حضور جدي در جلسات و محافل ادبي شناخته شد و جوانه‌هاي شعرش اين بخت را داشت كه زير چتر بلند و وسيع برخي چهره‌هاي مطرح شعر امروز رشد كند و هدايت شود.سلطاني اگرچه امروز در ايران نيست، اما مجموعه شعرش كه حاصل سال‌ها زندگي او از دوران كودكي در ايران است، به وسيله نشر آواي كلار در 64 صفحه منتشر شده است. «زمين اگر نچرخد» شامل 33 شعر سپيد است كه زباني ساده و البته صميمي دارد؛ اما اين زبان صميمي هنگامي جذاب مي‌شود كه با رويكرد و نگاه مدرن شاعر درمي‌آميزد.

جواد سلطاني در اين مجموعه نشان داده است كه به پيرامونش بي‌توجه نيست، بويژه آن‌كه زندگي خودش و خانواده‌اش بشدت تحت تاثير وقايع اجتماعي و جنگ‌ بوده است و از همين‌روست كه در چندين شعر او با فضاها و مضمون‌هايي ضد جنگ روبه‌رو مي‌شويم:

به همين ترتيب
جنگ با خشاب‌ها بوده و آتش بس
و ما با پس‌مانده‌ رنگين ژنرال‌ها جنگيده‌ايم
هميشه جنگ پروانه‌هايي بوده با تشنگي‌ها همخوابه...

در همين مثال مي‌بينيم كه او اگر درباره جنگ سخن مي‌گويد، بلافاصله از آتش بس نيز سخن مي‌گويد و نفرت خود را از جنگ و دربه‌دري‌ها و آوارگي‌هايش با تركيب «پس‌مانده ژنرال‌ها» نشان مي‌دهد.

اما از سوي ديگر و به اعتقاد من، مهم‌ترين ويژگي شعرهاي جواد سلطاني چيزي است كه من  آن را  صراحت تغزلي  يا  صراحت ليريك  يا اصلا همان ادبيات غنايي خودمان نام مي‌نهم. سلطاني در نهايت شاعري است كه عشق و تغزلي سرودن براي او از هرچيز ديگر مهم‌تر است؛ اما  نوع برخورد وي با عشق برخوردي غيرمستقيم نيست و هر زمان كه از عشق و دوست داشتن سخن مي‌گويد، به آساني تصوير مي‌سازد و عاشقانه‌هايش را بي‌هيچ‌گونه حجابي براي مخاطب نمايش مي‌دهد. البته نبايد صراحت او را با پرده‌دري و عرياني شعر اشتباه گرفت.
شعر سلطاني هرگز پا را از دايره و حريم زيبايي شناسي عشق و مقدس دانستن اين زيبايي خارج نمي‌كند:

وقتي دوستت دارم
چيزي به نبضم اضافه مي‌شود
كه در قلب نمي‌گنجد
وقتي در آغوش توام
زمين بر مدار استوا مي‌چرخد
و سرخ‌تر از هميشه
سيب‌ها مشتم را باز مي‌كنند
وقتي خودم هستم
چيزي عوض نمي‌شود
كافي ا‌ست
به دندان‌هاي تو فكر كنم
تا گوشت و پوستم
به رعشه بيفتد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:56  توسط منتقد | 
 

نگاهی به مجموعه ی شعر "زمين اگر نچرخد"

 اثر محمدجواد سلطانی

به قلم علی اسداللهی عزیز


شاملو برای بيان دردهای خود و اعلاميه های اجتماعی اش به شعر پناه برد. و برای آنکه شعرهايش مصداق زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد، نشوند در لوای فضايي تغزلی خود را پنهان کرد. کاری که نه با شاملو آغاز گشت، نه با شاملو پايان يافت بلکه اشعار او تنها نمونه ی درخشانی از اين گونه استفاده از زبان نمادين در شعر معاصر می باشد. اما امروزه شاعران(به خصوص شاعران جوان) برای خود رسالتی رسانه ای و پيشوايانه مانند دوران قبل از انقلاب نمی بينند، بلکه به ابراز تجربيات و کشفهای خود در حوزه ی زيبايي شناسانه قانعند ولو اينکه از همان استراتژی شاملو بهره بجويند. محمد جواد سلطانی نيز از همين دست شاعران است که دغدغه های اجتماعی خود را(که بيشتر حول جنگ و غربت می چرخد) در بسياری از اشعارش با استفاده از زبانی تغزلی با فاصله بيان می کند. قدرتمندی راوی اول شخص، تخاطب پر رنگ در اغلب اشعار، شکل گيری مونولوگ، استفاده از کلمات رايج در نوشته های عاشقانه که در اشعار او نيز همان نقش را داشته و تغيير ماهوی نمی دهند، شکوه از دوری و فاصله و...
تمام اينها باعث می گردد که اشعار محمد جواد سلطانی را در حوزه ی اجتماعی-تغزلی به بررسی بنشينم:

درختان/کنار خيابان/کلاغ ها/روی سيمهای تلگراف/آسمان/در قاب اين پنجره/همه چيز/پشت اين کوه/متمدن می شود عزيزم/طلوع کن (ص 11)


قلمرو من/همين دستهاست/که بی اختيار تو می مانند!/من به بيش از حد چشمهات قانعم/اين دستها به جايي نمی رسند/نه به پدرم/که دود شد تا از زمستانهای اتاوا/سر در آورد/نه به مادرم/که زير سر آن همه برف/سالخورده است(ص 26)

سلطانی در باقی اشعار خود نيز که از "تو" مورد خطاب در مغازله بهره نمی جويد از تکنيک های رايج در آن دسته از اشعار خود بهره می برد: مونولوگ، استفاده از جملات امری، استفاده از لحن امری و تخاطبی(به جای مکالمه با "تو" ی مالوف تغزلی از مکالمه با شخص ديگری که اينجا نقش مجازی دارد بهره می جويد) اين اتفاق اغلب در اشعاری از او که مضمون جنگ دارد رخ می دهد.

توی اين ميدان/خورشيد هم اگر باشی/با مرور اين همه مين/زخمی به خانه باز می گردی/هر غروب...(ص 53)


شايد اگر پشت آن ماشه نبودی/جنگ/با آتش سيگاری/به قهوه خانه پناه می برد(ص 57)


حالا من پدر توام/و تو آنقدر کوچکی/که با نوک مداد می شکنی(62)

در اشعار تغزلی جواد سلطانی با توجه به نقش اجتماعی ای که معشوق دارد، از آن وضعيت قهار و جبار سنتی خارج شده و پا به پای عاشق مشکلات و حقايق را درک می کند و گاه به مخاطب اين احساس دست می دهد که نکند اين معشوقه وضعيت ديگر راوی و شرح حال اوست؟!
جواد سلطانی سعی به نماد سازی ندارد و اغلب از نمادهای آشنا در ساير اشعار استفاده می کند و به جای آنکه در اين زمينه متمرکز گردد با استفاده از آنها در متنی بديع دست به بازسازی آنها می زند، آنگونه که مخاطب را بر آن
می دارد که بار ديگر روابط دلالتی پيش فرض خود را مورد بررسی قرار داده و بدست به رمزگشايي دوباره ی نشانه ها و نماد های موجود بزند. بااين کار سلطانی بسياری از نمادهای کليشه شده را بار ديگر زنده می کند:
"دريا" در شعر 11 :
...چه برسد به تو که غرق دريايي شده ای/که نه آرام است/نه سرخ/نه مديترانه...!/درياي که سرفه می کند/سيگار می کشد/وهر شب/با خواب عروس درياي/به عمقی فرو می رود/که از ياد رفته است!

"چشم" در شعر 12:
...دلخوشم به نيمه ای ديگر/پياله ای ديگر/و از همه عجيب تر/چشمهای تو/که اصلا ملاحظه نمی کنند(قياسی بين اين چشم و چشم مست و خمار اشعار کلاسيک نشان می دهد که چقدر ماهرانه آن نماد بازسازی و از حالت کليشه ای خود خارج شده است)

"ستاره" در شعر 26: هر شب مرور می کنم/آسمان پشت يک مشت ستاره/پنهان است


"خورشيد" در شعر 27: توی اين ميدان/خورشيد هم اگر باشی/با مرور اين همه مين/زخمی به خانه باز می گردی/هر غروب...(و البته نکته ی فوق العاده ی ديگر در اين سطر بيان اسباب عللی جديد برای سرخی خورشيد است که به واقع بديع به نظر می آيد)


شعر سلطانی گاه مخاطب خود را برای پايان بندی آماده نمی سازد و دلايل محکمی برای تمام شدن خود(که به تبع آن کليت شعر و حتی علت صوری شعر را نيز زير سوال می رود)، ارائه نمی کند و شعر با تکنيکی زبانی يا تصويری زيبا و جذاب به پايان می رسد. در حالی که در نگاهی کلی به اثر هيچ دليل قانع کننده ای برای اين نوع پايان، يا اين گونه پايان بندی ها نخواهی يافت.
در شعر 30 که شاعر به علت گردتر بودن زمين از ميز امر به شليک می کند. اما به راستی ميز چرا و به چه علت ناگهان داخل شعر شد(اگر احتمال رابطه ی مراعات نظيری بين ميز و قهوه خانه را مد نظر نگيريم. احتمال چون شاعر از لفظ "يک ميز" استفاده کرده و فرضا نمی گوييد اين ميزها تا بدانيم قصد ارجاع ما به ميزهای داخل قهوه خانه را دارد)


در شعر 27 و حضور تنگ و عدم رد شدن سيم های خار دار. شاعر اصلا توجيهی برای تغيير زاويه ی خطابه ی خود از انسان به ماهی ندارد. و اصلا در شعر نشانه گذاری های لازم جهت اين اقدام صورت نگرفته است.
و به عنوان نمونه ی آخر شعر شماره 7 شاعر با حرکتی زبانی و ايجاد ايهامی کلی در يک سطر(اينها برگ برنده نيستند) که تنها يک سويه ی آن قابل ارجاع به متن است و سويه ی ديگر آن تناسبی با کليت شعر ندارد، شعر را به پايان می برد.
در برخورد با اين مجموعه پاره ای اوقات نيز با تناقضات منطقی نيز بر می خوريم. در شعر اول شاعر در ابتدا دلايل بسيار شاعرانه ای برای چرخش زمين و فوائد آن مطرح می کند و ناگهان در آخر می گويد"زمين چرخيده/چرخيده/چرخيده/رسيده به استخوانم" که اين با آنهمه دليل در تناقض است. اگر شاعر از چرخش زمين شکايت دارد پس چرا آنگونه آنرا توجيه می کند؟!
يا در شعر دوم پس از آنکه به طرق گوناگون سعی در جلب رضايت معشوقه ی خود برای يک بار خنديدن دارد(که قطعا اين لبخند را به خاطر زيبايي و لطافتش می خواهد) ناگهان می گويد:"بگذار کمی از ريخت بيفتند اين لب ها"!

از نکات مثبت اشعار جواد جواد سلطانی پايبندی او به ايجاز و ترجمه پذيری اشعارش می باشد. اشعار سلطانی با آنکه از صنايعی مانند ايهام تناسب که قدرت ترجمه پذيری پايينی دارند زياد بهره می برد اما به علت روان بودن مضمون ،تمسک به دغدغه های مدرن(مثل روزمرگی و جنگ) و استفاده از زبانی غير متکلف به راحتی از قابليت ترجمه بهره مندند.
به سخره گرفتن يک وضعيت کاملا جد يکی ديگر از عناصر ثابت اشعار اين مجموعه می باشد. جواد سلطانی در اين مجموعه به طور کل از صدور احکام کلی پرهيز می کند و از آن دسته شاعران عقل کل نيست؛ بلکه حقايق را با ترديد بيان می کند و حتی اوقاتی نيز که به خلل ناپذيری روايت خود اطمينان دارد آنرا با طنز بيان کرده تا احتمال صدور حکم را از اشعار خود برهاند(استفاده ی پر تراکم علامت تعجب در اين مجموعه می تواند گواه اين ادعا باشد)


جاز/پاپ/راک/همه فالش می زنند!(ص 14)


با تو نفس نفس می کشد/روی دنده ی ساعت/به خواب می رود/پشت اين پنجره/چشم به راه تو می ماند/گوش سپرده به کليد ها/پريزها/حتی در غم تو شريک است/پشت اين پنجره/چشم به راه تو می ماند/گوش سپرده به کليدها/پريزها/حتی در غم تو شريک است/به اندازه ی همين قاب/شکوه نکن/مشت نکوب/که اين ديوار عبوس/-از چين آمده-/و زبان تو را نمی فهمد!(ص 21 و 22)


با پروازهای خارجی غريب است/در پروازهای داخلی، منزوی/آسمان سنگی شده سرگردان/به سينه ی پرندگانش!(ص 39)


و ما با پس مانده ی رنگين ژنرالها جنگيده ايم/حتی به قيمت گيسوان زنی/که ديگر از فرط ناچاری/فرقی بين شانه ها نمی بيند(48)


زبان در اشعار مجموعه ی زمين اگر نچرخد زبان سالم، محکم و روانيست که نشان از درک درست شاعر از نياز امروز شعر دارد. شاعر حتی گه گاه که روی به بازی های زبانی می آورد(فرضا تقطيع همچنان به هم چه نان!) از پيش فضايي را فراهم می سازد که اين حرکات در کليت متن قابل توجيه و دفاع باشد تا صرفا زيبايي اين شگردها تنها دليل حضورشان در مجموعه ی زمين اگر نچرخد، نباشد.

    

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:49  توسط منتقد |